![]() |
![]() |
|
| آن چه به پروردگار مديونيم , دوست داشتن ديگران است |
|
از این عادت باتو بودن هنوز ببین لحظه لحظم کنارت خوشه همین عادت با تو بودن یه روز اگه بی تو باشم منو میکشه یه وقتایی انقدر حالم بده که میپرسم از هر کسی حالتو یه روزایی حس میکنم پشت من همه شهر میگرده دنبال تو دقیقا وقتی که میخوای یا تونستی خیلی چیزارو به باد فراموشی بسپاری خیلی نشونه ها میان که خواه ناخواه یاد همون چیزا میوفتی!!!!!!!!!! یه یه هفته ای میشه یکی از همکارا رفته و همون شب مدیرمون زنگ زد و گفت لیلی جان خانم فلانی رفته آقای مهندس (مدیر عامل) از من خواسته از شما خواهش کنم یه چند وقتی جای خانم فلانی باشی . چون خیلی به شما اعتماد داره و اولین گزینه شما بودید یه چند وقتی باش تا یه جایگزینی براشون پیدا کنیم . طبق معمول تو رودربایستی قرار گرفتم و پذیرفتم .( البته قراره حقوق ایشون رو هم بگیرما ولی اصلا دوست ندارم) . دقیقا روزای اول هفته بود و شهادت ها و روزایی که قرار بود برم مشهد و نشد !!! ( بازم نمیدونم چی کار کردم که مشهد مارو نمیخواد !!) .تمام دل و فکرم مشهد بود . اون عده ای که قرار بود با هم بریم مشهد با تماس هاشون از حرم دلم رو بیشتر میبردن حرم. شنبه بود . برف روز شنبه منوبرد به سال پیش دقیقا همین روزا بود که مشهد بودم و برفای حرم.....دارم جای همکارم کار میکنم . یه لیست از اسامی یه شرکت میرسه به دستم . دارم به اسامی و مشخصاتشون نگاه میکنم انگار کارمندای این شرکت یکی در میون همه مال اون منطقه هستن . میاد تو ذهنم . سعی میکنم فراموش کنم. یه خانمی میاد و فرم میدم پر کنه . خودمم مشغول نوشتن هستمو سرم پایین یه آن گوشیشون زنگ میخوره . نا خود آگاه سرم میاد بالا ..چقدر نوای گوشیشون آشناست بازم ذهنم میره جایی که نباید بره !!! میرم سر کلاس یکی از شاگردام پسر کوچیکش رو با خودش آورده . اسمش رو میپرسم وای انگار خدا میخواد با زور یه چیزایی رو بیاره تو ذهنم و این نشانه ها همچنان ادامه دارد......... اینم تلخ تلخ امروز صبح : داشتم خواب میدیدم یه سری اراجیف !!!!. یه آن از خواب میپرم دقیقا یکی دو دقیقه به اذان مونده وای خدا شروع میکنم به گریه کردن . تا حالا انقدر دلم برای خودم نسوخته بود . مامانم و خواهرم بیدار میشن . من همچنان دارم اشک میریزم . مامانم میگه لیلی مگه مشکلی داری چیزی شده میگم نه . صدای اذان بلند میشه اشکام همچنان دارن میریزن و واقعا دلم گرفته نمازم رو میخونم . (انگار خدا میخواست برای نماز بیدارم کنه ولی چه تلخ !!!!!!!! ) تکرار یه سری خاطرات تلخ !!!!! همچنان دارم اشک میریزم تی وی رو روشن میکنم دعای فرج و دعای عهد و مجری میاد اسمشو بزرگ رو صفحه حک میکنن وای !!!!!! و بعدشم دعای ندبه از حرم امام مهربونمون . به دعا نرسید همون وسطای سخنرانی خوابم برد . خدایا تورو به بزرگیت قسم تکرارشون نکن این دومیه خیلی بد بود همین الانم که حدودا ۲۱ ساعتی ازش گذشته اشکام سرازیر میشه
|
|
+ نوشته شده در
شنبه هشتم بهمن 1390ساعت 2:43 توسط لیلی |
|
|
پی نوشت ۱ (ساعت ۲:۴۵ پنج شنبه ) : امروز از کلاس اومدم جلو تی وی دراز کشیدم تا خستگیم در بره .اخبار شروع شد . همه جا برف اومده بود . ولی یک صحنه حالمو خیلی عوض کرد . حرم امام رضا اونم برفی . تمام خاطراتم زنده شد . روزهای بعد شهادت امام رضا.......حرم برفی و مسیر های مشخص شده .......لیز خوردن ها ........ خیس شدن چادر و شلوارم .......نماز خوندن با همون شلوار و چادر تو گوهر شاد........ دوستای عزیزم ........ یخ زدنمون!!!! ....... بازاررضا ........... و هزاران هزار لحظه ناب دیگر خدایا شکرت . دلم بدجور هوای حرم کرده برچسبها: مشهد, حرم امام ضا |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهاردهم دی 1390ساعت 3:28 توسط لیلی |
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سیزدهم دی 1390ساعت 0:59 توسط لیلی |
|
|
یه چند وقتیه میخوام بنویسم ولی حسش نیست
فکرو ذهنم خیلی آشفته ست الان ساعت ۱۰ دقیقه به ۶ من هنوز نخوابیدم . ساعت ۸ هم کلاس دارم !!!!!! *** بعدا نوشت۱ :بعد نوشتن این پست در عرض چند دقیقه کلاسام رو کنسل کردم . جالب بود بعضی از شاگردام بیدار بودن و با اس ام اس جواب دادن و بعضی هاشونم نگران حالم شدن و سریع زنگ زدن . نمیدونستم انقدر مهمم براشون !!!!!! ۲-غروب رفتم دکتر دکتر هم نامردی نکرده هرچی قرص و آمپول تو بساطش بود برامون نوشت . قرص ها رو گذاشتم از ساعت ۲۴ بخورم تا ساعتاش ساعاتی باشه که بیدار باشم . مامانم نذاشت بخورم . گفت نمیخواد نصف شبی بخوری. این قرص ها رو تاحالا نخوردی یه وقت حالت بد میشه !!!! ۳-امشب دور از جون از خود تعریف کردن نباشه !!! همچین از قیافه خودم خوشم اومده . داشتم از جلو آینه رد میشدم انقدر از خودم خوشم اومد ۴- بهم میگه چه تصمیمایی گرفتی بری مکه و برگردی ؟؟!!! گفتم چی؟؟؟؟ متوجه نمیشم !!! گفت مثلا بعضی ها میرن میان نمیرقصند !!! فلان کارو نمیکنن و ........... گفتم آهان !!! به نظرم رسیدن به این نتیجه ها به مکه رفتن نیاز نداره و خیلی وقت پیش ها درباره این چیزا فکر کردم و تقریبا به نتایجی هم رسیدم ۵- انقدر دلم براشون تنگ شده !!!!! ۶- یه دنیا حرف دارم ولی .............
|
|
+ نوشته شده در
شنبه نوزدهم آذر 1390ساعت 5:48 توسط لیلی |
|
|
لیلی نوشت ۵/۹/۹۰: خدایا یه چیزی بهت بگم : خیلی دوستت دارم و دوستش............. |
|
+ نوشته شده در
شنبه پنجم آذر 1390ساعت 1:45 توسط لیلی |
|
|
سخت آشفته و غمگین بودم … به خودم می گفتم: بچه ها تنبل و بد اخلاقند دست کم میگیرند درس ومشق خود را … باید امروز یکی را بزنم، اخم کنم و نخندم اصلا تا بترسند از من و حسابی ببرند … در هوا چرخاندم! چشم ها در پی چوب، هرطرف می غلطید مشق ها را بگذارید جلو، زود، معطل نکنید! دومی بدخط بود بر سرش داد زدم ... سومی می لرزید ... خوب، گیر آوردم !!! صید در دام افتاد و به چنگ آمد زود ... دفتر مشق حسن گم شده بود این طرف، آنطرف، نیمکتش را می گشت تو کجایی بچه؟؟؟ بله آقا، اینجا همچنان می لرزید ... "پاک تنبل شده ای بچه بد" "به خدا دفتر من گم شده آقا، همه شاهد هستند" "ما نوشتیم آقا" خط کشم بالا رفت، خواستم برکف دستش بزنم او تقلا می کرد چون نگاهش کردم ناله ی سختی کرد ... گوشه ی صورت او قرمز شد هق هقی کرد و سپس ساکت شد ... همچنان می گریید ... مثل شخصی آرام، بی خروش و ناله ناگهان حمدالله، درکنارم خم شد زیر یک میز، کنار دیوار، دفتری پیدا کرد ... دفتر مشق حسن ! چون نگاهش کردم، عالی و خوش خط بود غرق در شرم و خجالت گشتم جای آن چوب ستم، بردلم آتش زده بود سرخی گونه او، به کبودی گروید ... که حسن با پدرش و یکی مرد دگر سوی من می آیند ... منتظر ماندم من تا که حرفی بزنند شکوه ای یا گله ای، یا که دعوا شاید پدرش بعدِ سلام، گفت : لطفی بکنید، و حسن را بسپارید به ما گفت : این خنگ خدا وقتی از مدرسه برمی گشته به زمین افتاده بچه ی سر به هوا، یا که دعوا کرده قصه ای ساخته است زیر ابرو و کنار چشمش، متورم شده است درد سختی دارد، می بریمش دکتر با اجازه آقا ... غرق اندوه و تاثر گشتم منِ شرمنده معلم بودم لیک آن کودک خرد وکوچک این چنین درس بزرگی می داد بی کتاب ودفتر … او چه اندازه بزرگ به پدر نیز نگفت آنچه من از سرخشم، به سرش آوردم من از آن روز معلم شده ام … او به من یاد بداد درس زیبایی را ... که به هنگامه ی خشم نه به دل تصمیمی نه به لب دستوری نه کنم تنبیهی با محبت شاید، گرهی بگشایم با خشونت هــرگــز ... هــرگــز. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و دوم آبان 1390ساعت 0:37 توسط لیلی |
|
|
دلا نزد کسی بنشین که او از دل خبر دارد به زیر آن درختی رو که او گلهای تر دارد
در این بازار عطاران مرو هر سو چو بیکاران به دکان کسی بنشین که در دکان شکر دارد
ترازو گر نداری پس تو را زو رهزند هر کس یکی قلبی بیاراید تو پنداری که زر دارد
تو را بر در نشاند او به طراری که میآید تو منشین منتظر بر در که آن خانه دو در دارد
به هر دیگی که میجوشد میاور کاسه و منشین که هر دیگی که میجوشد درون چیزی دگر دارد
نه هر کلکی شکر دارد نه هر زیری زبر دارد نه هر چشمی نظر دارد نه هر بحری گهر دارد
بنال ای بلبل دستان ازیرا ناله مستان میان صخره و خارا اثر دارد اثر دارد
بنه سر گر نمیگنجی که اندر چشمه سوزن اگر رشته نمیگنجد از آن باشد که سر دارد
چراغست این دل بیدار به زیر دامنش میدار از این باد و هوا بگذر هوایش شور و شر دارد
چو تو از باد بگذشتی مقیم چشمهای گشتی حریف همدمی گشتی که آبی بر جگر دارد
چو آبت بر جگر باشد درخت سبز را مانی که میوه نو دهد دایم درون دل سفر دارد |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه شانزدهم آبان 1390ساعت 23:17 توسط لیلی |
|
|
روز عرفه و دعای عرفه برام پر از خاطره ست.عرفه خیلی خاطرات رو برام زنده میکنه لحظاتی که فقط خدا کنارم بود و بس. خدایا توفیق خوندن دعای عرفه امسال رو هم بده حتما دعای عرفه رو بخونید . التماس دعا |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پانزدهم آبان 1390ساعت 11:40 توسط لیلی |
|
|
در اين شبــهاي بـــاراني غــــــم انگيز است تنـــــــهايــــــي بـــــــه امـــــــيد نگـــــــاهي تلــخ که مي آيـــــي به احســــاست قســــــم يــــک شب دلم مي ميرد از حـــســـرت و من اهسته ميگويم : تــــــو هــــــــم ديـــــگر نمـــيـــايــــي ..... *** دانلود کنید کلیک کنید |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوازدهم آبان 1390ساعت 1:33 توسط لیلی |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوازدهم آبان 1390ساعت 0:38 توسط لیلی |
|
|
خداوندا برای همسایه که نان مرا ربود، نان برای عزیزانی که قلب مرا شکستند، مهربانی برای کسانی که روح مرا آزردند، بخشش و برای خویشتن خویش ، آگاهی و عشق می طلبم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سوم آبان 1390ساعت 23:16 توسط لیلی |
|
|
هربار که کودکانه دست کسی را گرفتم گم شدم ، آنقدر که در من هراس گرفتن دستی هست ، ترس از گم شدن نیست |
|
+ نوشته شده در
شنبه سی ام مهر 1390ساعت 22:49 توسط لیلی |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و پنجم مهر 1390ساعت 0:37 توسط لیلی |
|
|
محبوب رضاست هرکه دل ریشتر است
پ.ن : کاش الان تو همین جایی که عکاس عکس بالا رو گرفته بودم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفدهم مهر 1390ساعت 0:28 توسط لیلی |
|
|
اي آنكه تو طالب خدايي به خود آ
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهاردهم مهر 1390ساعت 23:10 توسط لیلی |
|
|
از باغ ميبرند چراغانيات كنند
تا كاج جشنهاي زمستانيات كنند پوشاندهاند «صبح» تو را «ابرهاي تار» تنها به اين بهانه كه بارانيات كنند يوسف! به اين رها شدن از چاه دل مبند اين بار ميبرند كه زندانيات كنند اي گل گمان مكن به شب جشن ميروي شايد به خاك مردهاي ارزانيات كنند يك نقطه بيش فرق رحيم و رجيم نيست از نقطهاي بترس كه شيطانيات كنند آب طلب نكرده هميشه مراد نيست گاهي بهانهاي است كه قربانيات كنند |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دهم مهر 1390ساعت 14:7 توسط لیلی |
|
|
این پست فقط برای خودمه .شرمنده
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
جمعه هشتم مهر 1390ساعت 17:30 توسط لیلی |
|
|
۵ مهر قراره من به یه نوعی خادم امام رضا باشم همین و بس !! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سوم مهر 1390ساعت 6:26 توسط لیلی |
|
|
من تمنا کردم که تو با من باشی حمید مصدق پ . ن : بعد 2 روز و اندی تعطیلی از یکی دو ساعت نشستم سر این پروژه ای که 5 شنبه باید تحویل بدم !! از وقتی نشستم پای لپ تاپ همزمان دارم به 4 نفر اس ام اس میزنم - جواب کامنتها رو میدم - آبجی خانمی داره پای کامپیوتر برنامه نویسی میکنه هر چند دقیقه یکبار کمک میخواد و صدامون میکنه و ما میریم برنامه هاش رو به سرانجام میرسونیم میایم !!! تمام حواسم به اینه که همه مانتو شلوارام رو شستم و فردا صبح زود میخوام از خونه بزنم بیرون الان برم اتو کنمشون یا صبح زودتر بیدار میشم و اتو میزنمشون !!!!!!! از اون ظرف دوستم اس زده صبح منو بیدار کن !! و هزاران فکر دیگر !!!همه کار میکنم الا این پروژه که میدونم این هفته اصلا وقت ندارم روش کار کنم فردا که از صبح تا شب کار دارم دوشنبه از صبح تا 8 شب سرکلاسم . 3 شنبه که در خدمت امام رضای عزیزمونیم . چهارشنبه عروسی و پنج شنبه هم که باید ارائه بدم !!! دعا کنید به خیر بگذره و خدا کمی از تنبلی من بکاهد!!! البته به خاطر بی علاقه گیم به این پروژه ست وگرنه اگه مورد علاقه ام بود شده بود 2 روز هم نخوابم تمومش میکردم. پ . ن 2 : خیلی هوس مسافرت کردم . به خاطر مشغله هایی که داشتم امسال هرچی سفر پیش اومد من انصراف دادم و یکی شو که مامان وبابا با هم رفتن و یکیشو هم آبجی همراهیشون کرد و من موندم خونه . برای آخر هفته برنامه ریخته بودن که بریم شمال که بازم من زدم تو کاسه کوزه همه با این ارائه مون!!!! پ . ن 3 : یه چند وقتی بود دلم لک زده بود واسه دیدن یه مسابقه کامل والیبال و بسکتبال . یادم نمیاد آخرین بازی که دیده بودم کی بود . با خودم گفتم اگه این هفته ها که مسابقات والیبال و بسکتبال شروع شده خونه باشم حتما بشینم ببینم . بسکتبالمون که گل کاشت . به دیدن بازی نکشید !!!!! ولی تا الان موفق شدم یه بازی نصف و نیمه از والیبال ببینم وکلی از دیدنش شاد شدم و انرژی گرفتم.آفرین به بچه های والیبالمون |
|
+ نوشته شده در
شنبه دوم مهر 1390ساعت 23:37 توسط لیلی |
|
|
خدا گويد: تو اي زيباتر از خورشيد زيبايم تو اي والاترين مهمان دنيايم شروع کن، يک قدم با تو تمام گامهاي مانده اش با من ![]() |
|
+ نوشته شده در
شنبه دوم مهر 1390ساعت 13:45 توسط لیلی |
|
|
کاردل عشق است و عشق است کار دل
(شاعر جوان زهره پروین دخت) |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سی و یکم شهریور 1390ساعت 15:27 توسط لیلی |
|
|
کودکی به خدا گفت که تو چه می پوشی و چه می خوری ؟
فرمود غصه بندگانم میخورم و گناهشان می پوشانم !!!
** آهنگ قشنگیه دوست داشتید گوش کنید : کلیک کنید ( محمد علیزاده ) |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1390ساعت 22:23 توسط لیلی |
|
|
دلت را خانه ما کن مصفا کردنش با من به ما درد دل افشا کن مداوا کردنش با من اگر گم کرده ای ای دل کلید استجابت را بیا یک لحظه با ما باش پیدا کردنش با من بیفشان قطره اشکی که من هستم خریدارش بیاور قطره ای اخلاص و دریا کردنش با من اگر درها برویت بسته شد، دل برمن کن بازآ دراین خانه دق الباب کن ،بازکردنش بامن به من گو حاجت خود را اجابت میکنم آنی طلب کن آنچه میخواهی مهیا کردنش با من بیا قبل از وقوع مرگ روشن کن حسابت را بیاور نیک و بد را جمع ، منها کردنش با من چو خوردی روزی امروز ما را شکر نعمت کن غم فردا مخور تامین فردا کردنش با من به قرآن آیه رحمت فراوان است ای انسان بخوان این آیه را تفسیر و معنا کردنش با من اگر عمری گنه کردی مشو نومید از رحمت تو توبه نامه را بنویس، امضا کردنش با من |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هفتم شهریور 1390ساعت 14:47 توسط لیلی |
|
|
گر چه با يادش، همه شب، تا سحر گاهان نيلي فام،
بيدارم؛ گاهگاهي نيز، وقتي چشم بر هم مي گذارم، خواب هاي روشني دارم، عين هشياري ! آنچنان روشن كه من در خواب، دم به دم با خويش مي گويم كه : بيداري ست ، بيداري ست، بيداري ! پ . ن ۱: یکی از آیاتی که خیلی بهش ایمان دارم و در اوج نامیدی و سختی یادش میفتم این آیه لا تقنطوا من رحمه الله ست . شبهای آخر ماه رمضان بود بعد از افطار داشت سریال نشون میداد درباره مردن و روح آدما و رفتن به بهشت و جهنم و اینکه عده کمی از اون اول به بهشت و جهنم میرن و اکثرا مشخص نمیشه کجا میرن تا قیامت . داشتیم میدیدم آبجیم گفت لیلی یعنی ما کجا میریم منم با اطمینان خاصی گفتم بهشت دیگه ! گفتم اکثرمون جز همون نامشخص ها هستیم و از اول به بهشت و جهنم نمیریم ولی از اونجایی که خیلی روایت و حدیث داریم که ائمه تو اکثر جاها شفاعتمون رو میکنن و نمیدارن شیعیانشون به جهنم برن ما هم به واسطه لطفشون از جهنم رفتن نجات پیدا میکنیم . شب که خوابیدم خواب بدی دیدم . خواب دیدم همون دوستی که تو سحر نوشتها دلم براش تنگ شده بود به شدت از دستم ناراحته . نمیتونم زیاد درباره خوابم صحبت کنم . خیلی خواب بدی بود .دیدن این خواب خیلی نگرانم کرده . از اون روز تاحالا حس نوشتن هم ندارم . خدا میدونه چقدر سر اون سوتفاهم ها از خدا طلب بخشش کردم و سعی کردم از دل دوستام در بیارم من خودم همه رو بخشیدم و امید داشتم اونا هم منو ببخشن ولی این خواب ...... . ان شالله دوستای عزیزم هر جا هستن سلامت و شاد باشن. خیلی وقته این موقع شب دیگه بیدار نبودم و این ساعت ها اشک نمیریختم ولی امشب خیلی دلتنگم پ .ن ۲ : خیلی دل تنگ مشهد و حرم امام رضای عزیزم . چند شب پیش دوستم اس ام اس میداد و بازم داشت درد دل میکرد متاسفانه من نمیتونم هیچ کمکی بهش بکنم و فقط گوش میدم . شبش خواب دیدم . با همین دوستم رفته بودیم اردو با دانشگاه . یه روز رفته بودیم بیرون تو راه برگشت یه دفعه ای گنبد حرم امام رضا جلومون ظاهر شد با خوشحالی به دوستم گفتم وای حرم امام رضا آخ جون بیا الان یه سلام بدیم بعد شب به بهانه رفتم به خیابون و خرید میام میریم داخل حرم . تصوری که یادمه جلو چشام اینجوری بود که گنبد امام رضا بود و یکم عقبتر و پشت اون و سمت راست گنبد حضرت معصومه بود . خودم یادمه به امام رضا سلام دادم و بعدشم حضرت معصومه رو کردم به دوستم دیدم داره به حضرت معصومه سلام میده ولی مثل من ساده نگفت السلام علیک یا فاطمه المعصومه داشت اینجوری سلام میداد سلام خواهر فلانی و دختر فلانی و... البته به عربی با خودم گفتم چه جالب سلام میده چه چیزا بلده و بعدش رفتیم که بیام حرم و ...... بقیش یادم نیست !!!!!این دومین باره تو عمرم خواب حرم حضرت معصومه رو میبینم . خواب مشهد رو زیاد میبینم . برای دوست گلم و برطرف شدن مشکلش دعا کنید پ . ن ۳ : دیشب عروسی بودیم و شب که اومدیم خوابیدم . یه خوابهایی دیدم یادمه درباره کی بود و یه چیزایی از مکانایی که توش بودم یادم میاد ولی خیلی گنگ . یادمه جمکران رفته بودیم ولی اون مکانی که من تو خواب میدیدم جمکران نبود . دقیقا گل کاری هایی که شده بود یادمه . الان یه تصویر دیدم شدیدا منو یاد خوابم و اون مکان انداخت . نه به اون که خواب نمیبینم نه به اینکه ...................... این روزها خیلی کار دارم . انگار من و روزای شهریور مسابقه گذاشتیم و فعلا هم روزها برنده ان !!!!!!! روزای مهمی رو در پیش دارم تو شهریور . تو ماه مهر هم که ۵ مهر یک روز مهمی برام هست و ۶ مهر هم که عروسی !!! دعوتیم .خیلی وقته که دیگه از عروسی رفتن خوشم نمیاد و یک مراسم خیلی مسخره ای به نظرم میرسه . امیدوارم ۵ مهـــــــــر بیاد ماندنی داشته باشم . خدایـــــــــــــــــــــا شکـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرت بی نهــــــــــــــــــــــــــــــــــــــایت التمــــــــــــــــــــــــــــــــاس دعا |
|
+ نوشته شده در
شنبه نوزدهم شهریور 1390ساعت 3:22 توسط لیلی |
|
|
الیس الله بکاف عبده ؟؟؟ آیا خدا برای بنده اش کافی نیست ؟؟؟ یَا مَنْ لا یُقَلِّبُ الْقُلُوبَ إِلا هُوَ سحر نوشت:خدایا شکرت . عاشقتم. یواش یواش داشتم از خودم نامید میشدم ولی به لطف خدا کمی نگرانیم برطرف شد سُبْحانَکَ یا لا اِلهَ اِلاّ اَنْتَ الْغَوْثَ الْغَوْثَ خَلِّصْنا مِنَ النّارِ یا رَبِّ منزهى تو اى که نیست معبودى جز تو فریاد فریاد بِرَهان ما را از آتش اى پروردگار سحر نوشت ۲: اگه ما واقعا یکم با انصاف بودیم با خوندن اون همه صفات و مهربونی خدا در دعای زیبای جوشن باید از خجالت و شرمندگی آب میشدیم میرفتیم زمین!!!!!!!!!!!!!! سحر نوشت ۳ : من وقتی گریه میکنم و اشک میریزم بی صدا گریه میکنم . کلا خندیدنمم همین طوره و به قول دوستام سایلنتم !! امشب وقتی آقایی که داشت مداحی میکرد وسط حرفاش گفت یه نفر الان بهم گفته که سالهای پیش از مردم خواسته دعا کتید براش که خداوند بهش یه فرزند عطا کنه و و الان خدای عزیز بهشون پسری عطا کردن که اسمش رو گذاشتن ابوالفضل من های های با صدا گریه میکردم چون خداوند امسال یکی از این فرشته های نازشو بهمون داده و میدونم چه نعمت بزرگیه و چه شیرینی با خودش میاره . بعد مراسم به دوستم گفتم فکر کنم همه افراد کناریم از خدا خواستن و برام دعا کردن که خدا به منم بچه بده!!!!!!!!!
شب دوم یَا خَیْرَ ذَاکِرٍ وَ مَذْکُورٍ یَا خَیْرَ شَاکِرٍ وَ مَشْکُورٍ یَا خَیْرَ حَامِدٍ وَ مَحْمُودٍ یَا خَیْرَ شَاهِدٍ وَ مَشْهُودٍ یَا خَیْرَ دَاعٍ وَ مَدْعُوٍّ یَا خَیْرَ مُجِیبٍ وَ مُجَابٍ یَا خَیْرَ مُونِسٍ وَ أَنِیسٍ یَا خَیْرَ صَاحِبٍ وَ جَلِیسٍ یَا خَیْرَ مَقْصُودٍ وَ مَطْلُوبٍ یَا خَیْرَ حَبِیبٍ وَ مَحْبُوبٍ سحر نوشت:امشب یه خانمی داشت فرمهای سرپرستی ایتام رو پخش میکرد به دوستم گفتم یه دونه فرم ازش بگیر که خدا بهم بچه داد !!! یَا رَبَّ الْبَیْتِ الْحَرَامِ یَا رَبَّ الشَّهْرِ الْحَرَامِ یَا رَبَّ الْبَلَدِ الْحَرَامِ یَا رَبَّ الرُّکْنِ وَ الْمَقَامِ یَا رَبَّ الْمَشْعَرِ الْحَرَامِ یَا رَبَّ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ یَا رَبَّ الْحِلِّ وَ الْحَرَامِ یَا رَبَّ النُّورِ وَ الظَّلامِ یَا رَبَّ التَّحِیَّةِ وَ السَّلامِ یَا رَبَّ الْقُدْرَةِ فِی الْأَنَامِ سحر نوشت ۲ : تو این شبها از خدا یه چیزی میخوام . پارسال شب قدر از خدا یه چیزی خواستم یکبار هم بهمن ماه تو حرم امام رضا خواستم رو تکرار کردم و بهار حاجتم رو گرفتم . امسال هم یه چیزی رو از ته قلبم میخوام البته اول برای دیگرون بعد برای خودم خدایا هر وقت لایق دونستی بهم بده سحر نوشت ۳ : درک لحظات سختی که به ائمه گذشته و تصور شب شهادت حضرت علی و مظلومیت حضرت علی و فاطمه و امام حسین و...... خیلی سخته ولی اگه فقط یه لحظه چشماتون رو ببندید و صورت مظلوم مادر و پدرتون رو تصور کنید(البته اگه مثل من مامانتون فاطمه باشه و باباتون علی قوه تخیلتون شدیدا به کار می افته) تو اون حالات میتونید یکم درک کنید ائمه عزیزمون چقدر مظلوم بودن و مورد بی مهری قرار گرفتن. سحر نوشت ۴: خدارو شکر امسال خیلی عاشقانه تر علی و فاطمه و حسین و ......... صدا میزنم . خدایا این عاشقانه هارو ازم نگیر .
شب سوم یَا نُورَ النُّورِ یَا مُنَوِّرَ النُّورِ یَا خَالِقَ النُّورِ یَا مُدَبِّرَ النُّورِ یَا مُقَدِّرَ النُّورِ یَا نُورَ کُلِّ نُورٍ یَا نُورا قَبْلَ کُلِّ نُورٍ یَا نُورا بَعْدَ کُلِّ نُورٍ یَا نُورا فَوْقَ کُلِّ نُورٍ یَا نُورا لَیْسَ کَمِثْلِهِ نُورٌ سحر نوشت ۱: بهترین شبهای سال هم تمام شد!!!! رفت تا سال دیگه و اگه عمری باقی باشه سحر نوشت ۲ :امشب بعد دعای جوشن گوشیم رو برداشتم و به نوه دایی عزیزم اس ام اس زدم . شدیدا به یادش بودم .فردا داره میره سربازی . الهی اگه منم پسر بودم با هم میرفتیم!!! ان شالله هر جا هستی سلامت باشی و خدا پشت و پناهت باشه.امیدوارم زود خبر قبولی در کنکور کارشناسی ارشد رو بهت بدم و برگردی تهران . خدایا نگهدارش باش سحر نوشت ۳ : امشب دلم شدیدا میخواست به یه نفر اس بزنم و بهش بگم که چقدر دلم براش تنگه ولی منصرف شدم و بازم به این قانون که بهم ثابت شده به یاد هر کسی هستم اونم به یادمه اکتفا کردم !! سحر نوشت ۴ : یه عالمه برات دعا کردم . ان شالله به چیزی که میخوای برسی قول بده اگه رسیدی برای منم دعا کنی منم بهش برسم. خودمم خیلی میخوامش ولی اول شما شایسته رسیدنید. سحر نوشت ۵:خدایا ممنونتم به خاطر اینکه با اینکه حالم زیاد خوب نبود کمکم کردی و تونستم تو مراسم شرکت کنم و شکرت به خاطر هزاران چیز دیگر............... و هزاران هزار سحر ننوشت دیگر که فقط برای دل خودم است و خدا داند و بس |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یکم شهریور 1390ساعت 4:36 توسط لیلی |
|
|
از نخلستان و چاه و است و علی(ع) / کوفه در خواب گناه است و علی کوفه خواب است و کسی در جاده نیست / در تمام شهر یک آزاده نیست کوفیان با ننگ سودا می کنند / از علی امشب تبرا می کنند کوفیان با عافیت خو می کنند / بر سر دنیا هیاهو می کنند باز امشب عشق تنها می شود / زخم ، سهم فرق مولا می شود کوفیان امشب « ولی » را می کشند / فاتح خیبر « علی » را می کشند آفتاب عشق گلگون می شود / سینه ی سجاده پرخون می شود باز امشب عقده ها گل می کند / بر لبان غم ، دعا گل می کند پشت نخل آرزو ، خم می شود / داغ حسرت سهم ، آدم می شود می شود امت یتیم و بی امام / عشق ، ناکام و عدالت ، ناتمام جاده می ماند غریب و بی سوار / ذوالفقار عدل می گیرد غبار کوفیان ، مست ترنم می شوند / در غبار عافیت گم می شوند کوفه ، ای ظلمت سرای شب نورد / کوفه ، شهر عافیت ، آیین زرد کوفه ، ای نامرد ، ای شهر فریب / کوفه ، ای بی درد ، ای شهر فریب زادگاه و قبله ی اصحاب باد / پنج فصل عدل را دادی به باد خوب می دانم علی سهمت نبود / درک آن خورشید در فهمت نبود چون که با زهر تو پرپر شد علی / همنشین زخم خنجر شد علی کاش امشب باز باران می گرفت / بغض من راه نیستان می گرفت کاش امشب درد می آمد فرود / بغض من ، زخم علی را می سرود چاه کو ، تا بشنود درد مرا / ماه کو ، آن شاهد درد آشنا ای علی ، هجر و صبوری تا به کی / چهارده قرن از تو دوری تا به کی تا به کی باید ز هجرانت سرود / شعر در وصف شهیدانت سرود بی تو ای مولا ، دل ما کربلاست / سهم ما از زندگی ، درد و بلاست عشق در چشمان من گل گاشته / گریه با من ماجراها داشته خانه ام امشب دوباره ابری است / گریه ، گام آخر بی صبری است بی تو بر دل مانده زخم صد فدک / کو دو بیتی ، کو جنون ، کو نی لبک غم مدار ، اما دل ما محکم است / گر چه دنیا سهم ابن ملجم است ذوالفقارت یا علی میراث ماست / ما به خونخواهی به پا خواهیم خاست ای علی ، سنگ صبور فاطمه / وارث زخم غیور فاطمه ای شهید فتنه ی قوم جمله / بهترین تفسیر اخلاص عمل چشمهایت ای طلوع دلنواز / بر جهان ای کاش می تابید باز کاش امشب باز باران می گرفت / بغض من راه نیستان می گرفت کاش امشب درد می آمد فرود / بغض من زخم علی را می سرود شیعیان ، من داغدار حیدرم / داغدار آن بهار پرپرم بی علی ، ماییم و اندوهی مدام / روبروی ماست راهی ناتمام بی علی ، دنیا ندارد اعتبار / وای بر ما ، وای بر این روزگار . . .
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هشتم مرداد 1390ساعت 0:58 توسط لیلی |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
بـــــا علی از یـــا علی یک نقطه کم دارد ولی
یـــا علی گفتن کجا و بــــا علی بودن کجا این وبلاگ از سال 87 شروع به کار کرده ولی شما آرشیو رو از سال 88 میبینید اکثر پست های این وبلاگ مخفی هستن و موقت این رو گفتم تا اگه دیدید شماره پست هابا تعدادش نمیخونه علتش رو بدونید ------------------------------------- این وبلاگ مخاطب خاص ندارد!!! |
| برچسبها |
|
مشهد (1) حرم امام ضا (1) |
|
RSS
|